|
« نگاهی به آیین های نوروزی»
ای مزدا اهورا ؛ باشد که
از آن تو باشیم ؛ و از کسانی باشیم که جهان را تازه می گردانند ؛ ( یسنا 9/ 30 )
نوروز کهنترین جشن ایرانی است که ریشه های آنرا باید در دورانهای پیش تاریخی جستجو کرد؛ از همین رو است که می گویند : « نوروز بود ؛ اما تاریخ نبود » . این جشن بزرگ که بجا مانده از پارینه ترین دوره های پیش تاریخی است ؛ آیینهای بسیار با شکوهی دارد که از پنجاه شبانه روز مانده به آن ؛ یعنی از جشن سده آغاز می شوند و با خانه تکانی و جوانه زنی سبزه ها و خرید جامه های نو ؛ و شستشو ؛ و پاکیزه کردن تن و روان و اندیشه و گفتار و کردار ؛ و آماده کردن سفره ی هفت سین ؛ و آتش افروزیهای شادی بخش و دید و بازدید های نوروزی و گرامیداشت زاد روز اشو زرتشت (نوروز بزرگ) ؛ تا روز سیزدهم فروردین یا ( سیزده بدر ) ادامه می یابند . ریشه ها ی هر یک از این آیینها را باید در هزارتوهای استوره ها و اندیشه های هستی شناسانه ی ایرانیان باستان جستجو کرد . آنچه را که با دلیری می توان گفت این است که بنیاد این جشن بر پایه ی نوزایی گیتی و دگر گونیهای کیهانی بنیانگزاری شده است . نیاکان فرمند ما همراه با این دگرگونیهای کیهانی می کوشیدند تا خود را و جهان پیرامون خود را نیز تر و تازه و نو کنند و کهنگی و پوسیدگی را از اندیشه و گفتار و کردار خود بزدایند . بر بنیاد هستی شناسی ایرانیان باستان « آدمی » آن چیزی نبود که از مادر زاده می شود ؛ بلکه آن چیزی بود که « می باید بشود » و از دید آنان این « شدن» تنها از راه نوشوندگی در منش و اندیشه و گفتار و کردار نیک انجام شدنی بود . آنان از دیر زمان دریافته بودند که همه ی باشندگان هستی ازکوچکترین ریزه های نادیدنی تا بزرگترین کهکشانهایی که همه روزه در پی گسترش دانش کیهان شناسی و بزرگ نمایی تلسکوپ ها بر شمارشان افزوده می گردد ؛ همگی در زیر فرمان سامان و هنجاری بسر می برند که « اشا » نامیده می شود . گوهر و سرشت این « اشا » را « فرشکرد » ؛ یا نوشوندگی می دانستند ؛ بگفته ی مولوی : هر زمان نو می شود دنیا و ما بی خبر از نو شدن اندر بقا
در باره ی جایگاه آدمی در جهان هستی ؛ با دو دیدگاه نا همسان در تاریخ اندیشه روبرو می شویم ؛ یکی اندیشه ای که آدمی را بر تر از دیگر آفریده های گیتی می شمارد و او را «اشرف مخلوقات» می نامد ؛ و دیگری دیدگاهی که آدمی را چنبره ای از دیگر چنبره های بهم پیوسته ی زنجیره ی هستی بشمار می آورد . دیدگاه نخستین بر آمده از آموزه های دینهای ابراهیمی است که نمونه های پر رنگ آنرا می توان در تورات ودر قران بدست آورد ؛ و نمونه ی دوم تراویده از آموزشهای زرتشت بزرگ است که جهان هستی را یکپارچه می داند ؛ و آب و خاک و گیاه و جانور ؛ و پرتو خورشید و ماه و ستارگان ؛ و نیروی کشش ؛ و همه دیگر باشندگان هستی بیکرانه را پدید آمده از یکدیگر می شمارد . از داده های تورات در سفر پیدایش چنین دانسته می شود که آسمانها و زمین ؛ و سراسر این هستی کیهانی در یک زمان شش روزه ؛ در 5767 سال پیش ؛ بفرمان یهوه خلق شده است !! اما آنچه که دانش نو به ما می آموزد این است که در شمارش سالهای پدیدار شدن گیتی اندکی دست و دلباز باشیم ؛ و چیزی کمتر از چهار و نیم میلیارد سال را به اندیشه ی خود راه ندهیم !! . در وحی اسلامی نیز خلقت جهان در یک دوره ی شش روزه رخ داده است ؛ چنانچه در آیه ی 54 سوره ی الاعراف می گوید : پروردگار شما آن خدایی است که آسمانها و زمین را در شش روز خلق کرد . شک نیست که این هر دو بنمایه ؛ یعنی تورات و قران ؛ از اندیشه های هستی شناسانه ی ایرانیان باستان مایه گرفته اند ؛ اما از آنجا که آگاهی بسنده از بیخ و بن این فرهنگ نداشته اند به بیراهه رفته و خود را در دام دانش گرفتار کرده اند !! . در هستی شناسی ایرانیان باستان روند آفرینش ؛ پدید آمدن تخم هر چیزی ازدرون چیز دیگر است ؛ بدین ترتیب که نخست تخم آسمان پدیدار می گردد ؛ این تخم خود را می افشاند ( بیگ بنگ ؟؟) و در پی این خود افشانی هستی کیهانی پدیدار می شود ؛ در این زمان تخم آب از دل آسمان می روید و هنگامی که به شکوفایی می رسد ؛ تخم زمین از آن پدیدار می گردد ؛ از خود افشانی تخم زمین کوهها و دره ها و جویبارها و رودخانه ها پدیدار می شوند ؛ در این هنگام تخم گیاه از زهدان زمینی که با مهربانی خود را گسترانیده و آماده ی باروری کرده است می روید و چهره ی زمین را به زیور جنگل ها و بیشه ها و گلزارها می آراید ؛ از این پدیده ی شادی بخش گیاهی ؛ تخم جانور پدیدار می گردد ؛ و سرانجام در ششمین گامه ی پدیداری ؛ نخستین زن و مرد بنام مشیه و مشیانه از دل یک گیاه ریواس ؛ در همسری و برابری و همسنگی پدیدار می شوند . بگفته ی مولوی : آدمی از جمادی می میرد و نامی می شود ؛ از نما می میرد و انسان می شود ؛ و دراین گامه نیز می تواند آنچنان فراپوید که : « آنچه در وهم ناید ؛ آن شود » . واژه ی « مردن » در اینجا اشاره به همان خود افشانی تخم است . تخم تا خود را پاره پاره نکند ؛ و تا خود را نیفشاند ؛ رویش و بالش آغاز نخواهد کرد . فردوسی هم در « گفتار اندر آفرینش جهان و مردم » به این روند پدیداری چیزی از چیز دیگر اشاره ای دارد: از آغاز باید که دانی درست سر مایه ی گوهران از نخست از او مایه ی گوهر آمد چهار بر آورده بی رنج و بی روزگار یکی آتشی بر شده تابناک میان باد و آب از بر تیره خاک نخستین که آتش زجنبش دمید زگرمیش پس خشکی آمد پدید و زان پس ز آرام سردی نمود ز سردی همان باز تری فزود چو این چار گوهر پدید آمدند ز بهر سپنجی سرای آمدند گهر ها یک اندر دگر ساخته ز هر گونه گردن برافراخته پدید آمد این گنبد تیز رو شگفتی نماینده ی نو بنو فلک ها یک اندر دگر بسته شد بجنبید چون کار پیوسته شد ببالید کوه آبها بر دمید سر رستنی سوی بالاکشید همی بر شد آتش فرود آمد آب همی گشت گرد زمین آفتاب گیا رست با چند گونه درخت بزیر اندر آمد سرانشان ز بخت و زان پس چو جنبنده آمد پدید همه رستنی زیر خویش آورید چو زین بگذری آدم آمد پدید شد این بند ها را سراسر کلید سرش راست بر شد چو سرو بلند بگفتار خوب و خرد کاربند پذیرنده ی هوش و رای و خرد مر او را دد و دام فرمان برد
در جهان بینی ایرانی ؛ همه ی آن سامان و هنجاری که بر سراسر هستی فرمان می رانند ؛ بر تن و جان آدمی نیز فرمانروایی دارند ؛ همانگونه که نا بسامانی درکار هر یک از این پدیده ها ؛ مرگ و تباهی برای آن پدیده در پی می آورد ؛ سر پیچی از فرمان « اشا » نیز جز تیره روزگاری ؛ و غم و اندوه و درد ؛ دستاورد دیگری برای مردمان در پی نخواهد داشت . جشن نوروز بر پایه اینگونه هستی شناسی کیهانی و جهان بینی مردمی شالوده ریزی شده است ؛ در چنین زمانی که جهان چهره ی خود را تر و تازه می کند ؛ پیام نوروز برای ما این است که هر کسی بکوشد تا همگام با این نوشوندگی ؛ جهان پیرامون خود راتر و تازه و نو کند ؛ و پر پیدا است که تا کسی خود را و منش خود را نو نکرده باشد ؛ نمی تواند کهنگی و پوسیدگی را از جهان پیرامون خود بزداید و جهان را تری و تازگی ببخشاید . واژه ی « فرشکرد» که زرتشت پاک در سرود های خود پیاپی بکار می برد اشاره به همین نوشوندگی درونی و نو سازی جهان دارد . واژه ی Frash در زبان گاتهایی با Fresh در زبان انگلیسی همریشه و این همان اند ؛ شک نیست که تخم این « نو شوندگی » یا « فرشگرد » نخست باید در درون خود آدمی بشکفد و از ژرفای های تاریک درون آدمی سر بر آورد ؛ و سپس به بیرون از خود گسترش یابد . هرکسی باید بکوشد که اندیشه های واپسگرا - یاوه پنداری و خرافه باوری های خرد ستیز - دل بستن به گورهای پوسیده ی این و آن - کینه ورزی های نا بخردانه - خشم آوری و رشک ورزی - بیم و هراس - دو دیو گردن فراز آز و نیاز - و غم و اندوه وافسردگی را از خود بزداید ؛ و خود را به زیورهای شادمانی و امید - به اندیشه و گفتار و کردار نیک - به دلیری و داد و دهش - و به مهر ورزی و مهر گستری بیاراید و سپس با کار و کوشش پیگیر در کار نو سازی تن و بدن ؛ و خانمان و روستا و شهر و کشور ؛ و پیوندهای میان مردمی بپردازد . در همین جا شایان یاد آوری است که یکی از بنیادی ترین شالوده های فرهنگ ایران شادمانی و شادی آفرینی است ؛ جایگاه شادی در فرهنگ ایران آنچنان والا است که داریوش بزرگ آنرا ارمغان اهورا مزدا می داند و در یکی از سنگبشته های خود می نویسد : اهورا مزدا خدای بزرگی است که این زمین آفرید ؛ که آن آسمان آفرید ؛ که مردم آفرید ؛ و شادی را برای مردم آفرید . در بند یکم یسنا ؛ برگردان زنده یاد ابراهیم پور داود آمده است : « ستایش بجا می آورم از برای دادار اهورا مزدای رایومند خرهمند ؛ بزرگترین و زیبا ترین و استوارترین و خردمند ترین و خوب بالاترین و در تقدس برترین ؛ نیک منش ؛ بسیار رامش دهنده « شادی افزا » که ما را بیافرید و به پیکر درآورد و بپرورانید » . در فرهنگ ایران سوگواری و اندوه که زداینده و کاهنده ی نیروی آدمی و تیره کننده ی زندگی مردمی است به سختی نکوهیده شده است . خویشکاری آدمی در این جهان این است که با بهره گیری از خرد و اندیشه نیک ؛ و با کار و کوشش پیگیر ؛ از فرآورده های زمین ؛ و از جهان پیرامون خود بهره بردارد و زندگی را بخوشی و کامرانی و توانگری و سر بلندی بپایان برساند . از همین جا است که « جشن » در فرهنگ ایران از جایگاه بسیار والایی برخوردار می گردد ؛ و ایرانیان باستان برای اینکه زندگانی اینجهانی را با شادمانی سپری کنند ؛ پیاپی به برگزاری جشن ها و شادروزهای گوناگون می پرداختند . جشنهای ایرانی را به دو گروه می توان بخش بندی کرد ؛ جشنهای ماهیانه و جشنهای سالیانه . بر بنیاد گاهشماری ایرانیان باستان هر سال به دوازده ماه و هر ماه به سی روز بخش بندی می شد و هر روز بترتیب زیر نامی از آن خود داشت : 1 – اورمزد - بهمن - اردیبهشت 4 – شهریور 5- سپندارمذ 6- خورداد 7- امرداد 8- دی به آذر 9 – آذر 10- آبان 11- خور 12- ماه 13-تیر 14- گوش(گئوش) 15- دی بمهر 16- مهر 17- سروش 18- رشن 19- فروردین 20 – ورهرام 21- رام 22- باد 23- دی به دین 24- دین 25 – ارد 26 اشتاد 27 – آسمان 28 -زامیاد 29- مانتره سپند 30 – انارام . چنانچه می بینیم نام دوازه ماه سال هم در میان نام روز های ماه آمده است ؛ بنا براین در هر ماه که نام روز و نام ماه یکی می شد آن روز را به خجستگی جشن می گرفتند و شادمانی می کردند .
جشنهای ماهیانه بترتیب چنین بودند : 1 - جشن فروردینگان در روز نوزدهم فروردین ماه 2- جشن اردیبهشتگان در روز سوم اردیبهشت ماه 3- جشن خوردادگان در روز ششم خورداد ماه 4- جشن تیرگان در روز سیزدهم تیرماه 5 – جشن امردادگان در روز هفتم امردادماه 6- جشن شهریورگان در روز جهارم شهریور ماه 7 – جشن مهرگان در روز شانزدهم مهر ماه 8 – جشن آبانگان در روز دهم آبان ماه 9 – جشن آذرگان در روز نهم آدر ماه 10 – جشن دیگان در روزهای دی به آذر – دی به مهر – و دی به دین ( هشتم –پانزدهم- و بیست و سوم دی ماه ؛ بنا بر این در ماه دی سه جشن پیاپی بوده است . 11- بهمنگان یا ( بهمنجه ) دوم بهمن ماه 12 – سپندار مذگان پنحم اسفندماه این جشنهای ماهیانه تا چندین سده پس از اسلام نیز با همان شیوه ی پیشن برگزار ؛ و روزها ی هر ماه با همان نامهای ایرانی نامیده می شدند ؛ و هنوز نامی از جمعه و شنبه و یکشنبه و جز اینها که بر آمده از یهودیت و اسلام اند در میان نبود . در شاهنامه ی فردوسی نیز همه جا از نام روزهای ماه یاد گردیده است ؛ برای نمونه می گوید : سر آمد کنون قصه ی یزدگرد به ماه سپندار مذ روز ارد ( بیست و پنجم اسپند ماه ) کجا ماه آذر بدی روز دی گه آتش و مرغ و می ( روز هشتم آذرماه ) به شهریور بهمن از بامداد جهاندار ؛ داراب را بار داد ( روز چهارم بهمن ) گره دوم جشنهای سالیانه هستند مانند جشن سده – جشن مهرگان و گاهنبارها و سرانجام بزرگترین و با شکوه ترین آنها که جشن نوروز است . بسیاری از فرزانگان ایرانی مانند فردوسی – منوچهری – عنصری – تبری – مسعودی – مسکویه – گردیزی و بسیاری دیگران ؛ آغاز این جشن بزرگ ملی را از زمان تخت نشینی جمشید بشمار آورده اند ؛ برای نمونه فردوسی می گوید : جهان انجمن شد بر تخت اوی از آن بر شده فره ی بخت اوی به جمشید بر گوهر افشاندند مر آن روز را روز نو خواندند سر سال نو هرمز * فرودین بر آسوده از رنج دل زکین به نوروز نو شاه گیتی فروز بر آن تخت بنشست فیروز روز بزرگان به شادی بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند خیام نیشابوری در نوروز نامه می نویسد : « سبب نهادن نوروز آن بوده است که آفتاب را دو دور بود ؛ یکی آن که هر سیصد و شصت و پنج شبانه روز و ربعی از شبان روز به اول دقیقه حمل باز آمد و به همان روز که رفته بود بدین دقیقه نتواند باز آمدن ؛ هر چه سال از مدت همی کم شود ؛ و چون جمشید ؛ آن روز دریافت ( آن را ) نوروز نام نهاد و جشن و آیین آورد و پس از آن پادشاهان و دیگر مردمان بدو اقتدا کردند ) . اما ابوریحان بیرونی گامی از اینهم فراتر رفته و جشن نوروز را به پیش از زمان جمشید فرا می برد ؛ و در آثار الباقیه می نویسد : « آن روز را که روز تازه ای بود جمشید عید گرفت ؛ اگر چه پیش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود » . شک نیست که جشن نوروزدر سراسر ایران بزرگ برگزار می گردیده و نشانه هایی از برگزاری آنرا در فراسوی مرزهای ایرانزمین هم می توان بدست آورد . صدر الدین عینی در یادداشتهای خود چگونگی برگزاری این جشن را در تاجیکستان و ازبکستان چنین گزارش می کند : « ... به سبب اول بهار ؛ در وقت به حرکت درآمدن تمام رستنی ها ؛ راست آمدن این عید ؛ طبیعت انسان هم به حرکت می آید ؛ از اینجا است که تاجیکان می گویند : ( حمل ؛ همه چیز در عمل ) . در حقیقت این عید به حرکت آمدن کشت های غله ؛ دانه و آغاز کشت و کار و دیگر حاصلات زمین است که انسان را سیر کرده و سبب بقای او می شوند . در بخارا « نوروز » را که عید ملی عمومی فارسی زبانان است بسیار حرمت می کردند ؛ حتی ملای دینی به این عید که پیش از اسلامیت عادت ملی بوده ؛ بعد از مسلمان شدن هم مردم این عید را ترک نکرده بودند ؛ رنگ دینی اسلامی داده از وی فایده می بردند . » .
می دانیم که دینهای ابراهیمی ؛ بویژه مسیحیت و اسلام در براندازی جشن ها و شادروزهای ملی مردمان بسیار کوشا بوده اند ؛ و هر کجا که ناکام می ماندند ؛ اینگونه جشن ها ی ملی را به خود نسبت داده و به گفته ای آنها را « مصادره » می کردند ؛ مانند جشن زاده شدن ایزد مهر که مسیحیت در براندازی آن بسیار کوشید ؛ اما هنگامیکه در این کار ناتوان ماند آن را روز زاده شدن عیسای مسیح نامید و این جشن بزرگ ایرانی و گسترش یافته در سراسر اروپا را با نام ( کریسمس !!) از آن خود کرد ؛ و همه ی آیینهای آنرا نیز مانند آراستن درخت سرو – گذاشتن ستاره بر کنگره ی درخت - سرود خواندن – جامه های نو بتن کردن - ارمغان به یکدیگر دادن ؛ و جز اینها را از آن خود دانست . در باره نوروز نیز چنین کوششی از سوی تازیان بیابانگرد و برخی از ایرانیان تازی پرست بکار گرفته شد ؛ اما هنگامی که در این پیکار فرهنگی ناکام ماندند با هزار و یک ترفند ؛ و با دروغ و دغا و یاوه پردازیهای دل آشوب آنرا از آن خود شناساندند . برای نمونه گفتند : « در نوروز جامی سیمین که پر از حلوا بود ؛ برای پیغمبر هدیه آوردند و آن حضرت پرسید که این چیست ؟ گفتند که امروز روز نوروز است . فرمود آری ؛ در این روز بود که خداوند عسکره را زنده کرد !!.
*هرمز نام نخستین روز هر ماه در روز شمار ایرانیان باستان بوده است .
پرسیدند عسکره چیست ؟؟ فرمود عسکره هزاران مردمی بودند که از ترس مرگ ؛ ترک دیار کرده و سر به بیابان نهادند و خداوند به آنان گفت بمیرید و مردند . سپس آنان را زنده کرد و ابر را فرمود که به آنان ببارد !! ؛ از این رو است که پاشیدن آب در این روز رسم شده ؛ ( بدین ترتیب جشن آبپاشی ایرانیان را نیز مصادره کردند !! ) ؛ سپس از آن حلوا تناول کرد و جام را میان اصحاب خود قسمت کرده و گفت کاش هر روزی بر ما نوروز بود . » . در داستان دروغین دیگری که از معلی بن خنیس بجا مانده آمده است : « روز نوروز بر حضرت جعفر بن محمد صادق در آمدم ؛ گفت آیا این روز را می شناسی ؟؟ گفتم فدای تو گردم ؛ این روزی است که ایرانیان آن را بزرگ می دارند و بیکدیگر هدیه و ارمغان می دهند . پس حضرت صادق گفت ؛ سوگند بخداوند که این بزرگداشت نوروز به علت امری کهن است که برایت باز گو می کنم تا آنرا دریابی ؛ پس گفت ؛ ای معلی ؛ روز نوروز روزی است که خداوند از بندگان خود پیمان گرفت که او را بپرستند !! و او را شریک و انبازی نگیرند ؛ و به پیامبران و راهنمایان او بگروند و به پیشوایان دین ایمان داشته بیاورند . همان روزی است که که آفتاب در آن طلوع کرده و باد ها وزیدن گرفت و زمین در آن شکوفا و درخشان شد . همان روزی است که کشتی نوح در کوه آرام گرفت !! . همان روزی است که پیامبر خدا امیر المومنین علی را بردوش خود گرفت تا بت های قریش را از کعبه به زیر افکند که بتان را خرد کند ؛ چنانکه ابراهیم نیز این کار را کرد . همان روزی است که پیامبر به یاران خود فرمود تا با علی به عنوان امیرالمومنین بیعت کنند . همان روزی است که قائم آل محمد و اولیای امر در آن ظهور کنند !! و همان روزی است که قائم بر دجال پیروز شود و او را در کنار کوفه بر دار کشد و هیچ روز نو روزی نیست که ما در آن متوقع گشایش و فرجی نباشیم ؛ زیرا نو روز از روزهای ما و شیعیان ما است !!! .» . و ملا محمد باقر مجلسی هم در پوشنه ی چهارم بحار الانوار می نویسد : « .. بزرگداشت و برگزاری نوروز به ویژه نزد شیعیان تا به امروز ادامه دارد . و سفره ی هفت سین ؛ بدون قران و تحویل سال بدون گفتن : « یا محول الحول والاحوال ؛ حول حالنا الی احسن الحال » نیست . » .
چنانچه در سرآغاز این گفتار اشاره شد جشن آتش یا جشن سده را باید آغاز گر جشن نوروز دانست ؛ بیگمان پیدایش آتش ؛ یا شیوه ی افروختن آن را باید بزرگترین رویداد شادی بخش در سرگذشت آدمی بشمار آورد ؛ فردوسی توسی بر بنیاد داستانهایی که بدستش رسیده بودند ؛ هوشنگ پیشدادی را نخستین کسی می داند که در پی یک رخداد خوش فرجام ؛ شیوه آتش افروزی را بیاموخت . کوتاه شده ی داستان چنین است که روزی هوشنگ به همراه تنی چند از یاران همگروه به کوه می روند ؛ در میانه ی راه ناگهان ماری سیه رنگ و تیره تن و تیز تاز در برابرشان پدیدار می گردد ؛ هوشنگ با آهنگ کشتن مار سنگی بسوی او پرتاب می کند ؛ این سنگ که از خانواده ی سنگهای آتش زنه بود به سنگ دیگری بر می خورد و فروغی شادی بخش از آن میان پدیدار می گردد و بدین ترتیب هوشنگ روش افروختن آتش را فرا می گیرد : شب آمد بر افروخت آتش چو کوه همان شاه در گرد او با گروه یکی جشن کرد آن شب و باده خورد سده نام آن جشن فرخنده کرد ز هوشنگ ماند این سده یادگار بسی باد چون او دگر شهریار کز آباد کردن جهان شاد کرد جهانی بنیکی از او یاد کرد در این داستان ؛ روشنایی و آتش که با خرد و دانش این همانی دارند ؛ در برابر مار سیاه که نشان تاریکی اهریمنی و نادانی است گذاشته می شوند . ایرانیان باستان آیین باشکوه جشن سده را در شامگاه دهمین روز از ماه بهمن برگزار می کردند ؛ باید بیاد داشته باشیم که در آن زمان سال را به دو پاره بخش می کردند یکی تابستان بزرگ که هفت ماهه بود و از آغاز فروردین تا پایان مهر ماه ادامه داشت ؛ و دوم زمستان بزرگ بود که از نخستین روز آبان ماه آغاز می شد و تا پایان ماه اسپند ادامه می یافت ؛ برخی پنجه را نیز در این پنج ماه به شمار می آوردند که بدین ترتیب شمار روزهای زمستان به یک سد و پنجاه و پنج روز می رسید . هنگامی که سد روز از زمستان بزرگ سپری می گردید ؛ تندی سرما شکسته می شد و نیروی اهریمن سرما رو به کاهش می گذاشت ؛ در چنین روزی بود که جشن سده را برپا می کردند . برای آماده کردن این جشن که پیش درآمد نوروز بود ؛ همگان به گرد آوردن بوته های خار و چوبهای خشکیده می پرداختند و تلی بزرگ از خار و هیزم فراهم می آوردند و شباهنگام آن همه را به آتش می کشیدند ؛ و با باور به اینکه که پرتو این فروغ ایزدی باز مانده سپاه سرما را نابود خواهد کرد به دست افشانی و پایکوبی می پرداختند . البته در مورد جشن سده داستانهای بسیار دیگری نیز گفته شده است ؛ برای نمونه ابو ریحان بیرونی در التفهیم می نویسد : « .. و اما سبب نامش چنان است که از سده تا نوروز پنجاه روز است و پنجاه شب ..» در میان فرزانگان ایرانی برخی فریدون ؛ و گروهی دیگر جمشید را بنیانگذار جشن سده دانسته اند و برخی نیز گفته اند که : « .. کیومرث را سد فرزند از اناث و ذکور بود ؛ چون به حد رشد و تمیز رسیدند ؛ در شب این روز جشن ساخت و همه را کدخدا کرد و فرمود که آتش بسیار بر افروختند – بدان سبب آن را سده می گویند » . فردوسی در گزارش واپسین زمان شاهنشاهی داریوش سوم گوشزدی به برگزاری جشن سده دارد و از زبان دارا به اسکندر می گوید : نگهدار این فال و جشن سده همان فر نوروز و آتشکده منوچهری نیز از سرایندگانی است که جشن سده را آغازگر جشن نوروز می داند و می گوید : وینک بیامدست به پنجاه روز پیش جشن سده طلایه نوروز و نو بهار فرخی سیستانی هم در شادباش جشن سده ای که در خانه ی خواجه وزیر برگزار گردیده بود سروده ی بلند بالایی دارد که در بخشی از آن می گوید : گر نه آیین جهان از سر همی دیگر شود چون شب تاری همی از روز روشن تر شود روشنایی آسمان را باشد و امشب همی روشنی بر آسمان از خاک تیره بر شود روشنی بر آسمان زین آتش جشن سده است کز سرای خواجه با گردون همی همسر شود
برخی گمان برده اند که برگزاری جشن سده ویژه ی زرتشتیان است ؛ اما راستی این است که جشن سده از زمان های بسیار پیش از زاده شدن اشو زرتشت در ایرانزمین روایی داشته است و هیچ پیوندی با اشو زرتشت ندارد . پس از گسترش اسلام در ایرانزمین ؛ مسلمانان و گروهی از ایرانیان تازی پرست ؛ برگزاری اینگونه جشنها را یادگار دوران جاهلیت نامیدند و با همه ی توش و توان خود با اینگونه آیینهای ایرانی سنیزیدند ؛ برای نمونه امام محمد غزالی در نیمه ی دوم سده ی پنجم کوچی با نگرانی از اینگونه شادروزهای ایرانی یاد می کند و در کیمیای سعادتش می نویسد : « اظهار شعار گبران حرام است ؛ و افراط کردن در آراستن بازارها به سبب نوروز و پارچه های رنگارنگ بسیار کردن و تکلفهای نو افزودن برای نوروز نشاید ؛ بلکه نوروز و سده باید مندرس شود و کسی نام آن نبرد » . در پی اینگونه آموزه های ایران ستیزانه بود که ایرانیان اندک اندک از شالوده های فرهنگ خودجدا ماندند و دل به آموزه های ایران ستیزان بی فرهنگ سپردند ؛ کشتن و خون ریختن را که در آیین تازیان کاری بسیار ستودنی بشمار می رود جایگزین گرامیداشت جان کردند ؛ بجا ی جشن ها و آیینهای شادی بخش ایرانی ؛ به سوگواری و شیون درسالروز مرگ تازیان پرداختند و سر و سینه و چهره ی خود را خراشیدند و بر خرد و دانش خود خندیدند . در این میان تنها زرتشتیان بودند که با همه ی توش و توان خود در برابر اینگونه اهریمنی رایات پایداری کردند و مرده ریگ نیاکان خود را از زادمانی به زادمان دیگر سپردند ؛ از اینرو است که برخی از روی ناآگاهی اینگونه شاد روزها را ویژه ی زرتشتیان می دانند . در زمان ساسانیان روش برگزاری جشن سده چنین بود که از چند روز پیش به گرد آوری بوته و شاخ و برگ خشکیده ی درختان می پرداختند و کوهی از بوته و هیزم خشک فراهم می آوردند . در روز جشن همگی با جامه های پاک و آراسته به جشنگاه می رفتند ؛ نوازندگان و خوانندگان و دیگر بازیگران به هنر نمایی می پرداختند . گروهی رخک یا ( نقاب ) بر چهره می گذاشتند تا بر شور و شادمانی بیفزایند . بهنگام فروشد خورشید موبدان سپید پوش که گاه شمارشان به هفت تن می رسید با لاله های روشن و به کنار خرمن هیزم انباشته شده که کوه بزرگی را می ماند می آمدند و زمزمه کنان و اوستا خوانان همگام با یکدگر گرد خرمن هیزم می گشتند و بسیاری از مردم با شادمانی همراهیشان می کردند ؛ سرانجام موبد برگزار کننده ی جشن می ایستاد و با آوایی خوش ؛ چنین می گفت : « ستایش پاک ترا باشد ؛ ای آتش پاک گهر ؛ ای بزرگترین بخشوده ی اهورا مزدا ای فروزنده ای که در خوری ستایش را ؛ می ستایم ترا که در خانه ی من افروخته ای ؛ سزاواری ستایش و نیایش را . برابر تو می ایستم برای نیایش با همه ی آیین های دین : به دستی برسم و به دستی دیگر چوب خوشبوی خشک که زبانه اش روشن ؛ و سوزشش بپراکند بوی خوش را ؛ و تو ای سزاوار ستایش بهره مند شوی از درخشندگی آن بهنگام سوختن و بوی خوش آن . به نگاهبانی تو ؛ بایستی پارسای آراسته و با دانش و هنگ گماشته باشد ؛ که بسراید برای تو این ترانه را : تو ای آتش اهورا مزدا ؛ تو ای جلوه گاه آن بزرگترین سزاوار ستایش ؛ فروزان باش در این خانه ؛ همواره پرتوت با زبانه های سرخ فام ؛ رخشنده باشد در این خانه ؛ همیشه و همیشه تا زمان بی پایان . تو ای ایزدی که نزدیکترینی به اهورا ؛ کام ها و خواست های ما را بر آورده ساز . آرزوهایمان را که از زبان بر می آید ؛ با زبانه های آسمان سایت هم بستر بساز تا کامیار گردیم . آرامش و آسودگی را پیشکش ما بساز ؛ آسودگی در زندگی ؛ فراخی در روزی ؛ پاکی و استواری در دین ؛ گفتاری رسا و آوایی خوش ؛ و از پس آن دانش ؛ دانشی که به سوی زندگی خوش و بهتری راهبرمان گردد ببخشای به ما بهترین رفتار و کنش را ؛ که دلیر و پیکارنده و نیرومند باشیم ؛ که با فر و هنگ باشیم ؛ که درپرتو دانش راه سپریم ؛ که در خانه های ما فرزندان زورمند و زیبا پیکر و سخنور و رزمنده در راه کشور ؛ با هوش و دانش ؛ و با اندیشه و گفتار و کردار نیک زاده شوند ؛ که در یابند خانه و دهکده و شهر و کشور مارا . ای ایزد بزرگ ؛ ما را همواره در یاب ؛ ببخشای به ما آنچه را که کامیاری دهد ؛ آنچه را که رستگاری دهد و بهروزی و بهزیستی آورد . بهره مند کن ما را از بهترین زمین ها که در آن خانه های پر آسایش بر پا سازیم ؛ و در یاب روان ما را که آرامش داشته باشد و راه پاک پارسایی را بسپریم . در مهراب خانواده ؛ در آتشگاه آتشکده ؛ - آتش روشن و تابنده ی اهورایی زبانه می کشد ؛ نیایشگران بدرگاهش سرود می خوانند – و او خواستار است تا بهترین چوب خوشبوی و خوش سوز را بر بسترش نهند و درودش گویند و با برسم در دست گرفته و هوم آمیخته به شیر . آن گاه است که نیایش کنندگان ؛ به گوش جان می شنوند آوای آرامش بخش آتش اهورایی را که : برخوردار باشید از خواسته و دارندگی ؛ دشتهایتان پر باشد از انبوه گله های گاو گوسپند ؛ چونان زمین هایی که بر سینه گاهشان از درختان و گیاهان بیشه ها ی انبوه پیدا شده . بر خوردار باشید از اندیشه یی روشن و هوشی سرشار و آزادگی و سرفرازی ؛ و نیرو مندی و دلیری – برخوردار باشید از دشت های انبوه و بهره دهنده – و از خانه های گسترده و زیبا و پر آسایش که آوای فرزندان دلیر از آنها بر خیزد ؛ که آرامش بخشد شما را ؛ و کشور را . چون نیایش کنندگان این چنین شنیدند با گوش جان ؛ آفرین ایزد بلند پایه را ؛ برای واپسین بار ؛ نیایش می کنند این چنین : درود و ستایش به تو ای آتش اهورا مزدا ؛ می ستایم این روشنی پاک درخشان را ؛ اینک که به ما آشکاری ؛ توان و نیرویمان بخشای تا بهترین اندیشه و گفتار و کردار را داشته باشیم . یاریمان ده که با بدی و زشتی و دروغ پیکار کنیم . روان ما را پالوده و پاک بگردان از بدی و راه بی فرجامی تا شایسته ی پرستش اهورای بزرگ باشیم . ( آتش نیایش – برگردان هاشم رضی) .
حاجی فیروز از چند هفته مانده به نوروز مردانی با جامه های سرخ رنگ و روی سیاه کرده ؛ ترانه خوان به میان مردم می روند تا شادی بیافرینند و دهشی از دهشمندان بستانند . در باره ی این پدیده در هیچ یک از ماندمانهای باستانی تا کنون نشانی دیده نشده است ؛ البته در برخی از بخشهای ایران کسانی بنام « پیام آوران نوروز » و گاه بنام « آتش افروزان » از چند روز به نوروز مانده از روستاها ی کناری به شهر ها می آمدند و با کارهای خنده دار خود شادی پراکنی می کردند و پیش از فرا رسیدن نوروز به روستاهای خود برمی گشتند تا نوروز را در کنار خانواده ی خود باشند ؛ اما گزارشی در دست نیست که اینها روی خود را سیاه کرده باشند ؛ از بر رسیهایی که تا کنون بجا آمده چنین دریافت می شود که نام حاجی فیروز چهره ی دگرگون شده ی « ننه نوروز » و یا « با با نوروز » است ؛ اگر چنین بوده باشد چه خوب می شد که بجای این جاجی فیروز های روی سیاه کرده ؛ زنان زیبا روی با پوشش های شاد و رنگی ؛ و با همان نام « ننه نوروز » ؛ و مردانی با پوشش های رنگارنگ و چهره های آراسته به رنگ های شاد و با نام « بابا نوروز» به میان مردم بروند و بجای آن ترانه ی نا خوش آیند « ارباب خودم بز بز قندی » ترانه های دلنشین تری بخوانند .
کاشتن سبزه یکی از زیباترین آیین های نوروزی جوانه زنی و کاشتن سبزه ها است . این کار از بیست و پنج روز مانده به نوروز آغاز می شد و آیین چنین بود که دوازده ستون از خشت خام بر پا می کردند و بر فراز هر ستونی یکی از دانه ها را می کاشتند ؛ در روز خرداد از ماه فروردین ( ششم فروردینماه ) که آنرا زاد روز اشو زرتشت و نوروز بزرگ می خواندند ؛ با سرود خوانی و به نوا در آوردن سازها ؛ آیش یا محصولی را که فراهم آمده بود می کندند و برای فرخندگی به هر سو می پراکندند . ستونها ی گلی تا روز مهر از فروردینماه بر جا می ماند ؛ در آن روز آن ستونها نیز خراب و برداشته می شدند . اینهمه برای آن بود که دانسته شود در آن سال کدامیک از دانه ها بر و بار بیشتری خواهد داد تا به کشت همان روی بیاورند . این سبزه ها گاه به شماره ی هفت نیز که از شماره های سپنا است به نام هفت امشاسپند ؛ ودوازده گونه دانه رستنی که شماره ی برج ها است کاشته می شدند . بیشترین دانه هایی که سبز می کردند : گندم – جو – برنج - لوبیا – عدس – ارزن – نخود - کنجد - کالوسک یا ( باقلا ) - بلال - و ماش بودند . امروزه در بیشترین خانه های ایرانی از ده روز یا دوهفته مانده به نوروز در آوند های کوچک و بزرگ – کاسه ها و پشت برخی از کوزه ها ؛ دانه هایی مانند گندم – عدس – ماش – و جز اینها را می کارند و بهنگام دگر گشت سال بر روی سفره ی هفت سین می گذارند .
سفره ی هفت سین در باره ی هفت سین تا کنون سخنان بسیار گفته شده است ؛ اما شوربختانه سخن درست کمتر گفته شده است . برخی گمان برده اند که در آغاز ( هفت چین ) بوده است ؛ یعنی هفت چیز چیدنی از درخت یا بوته ؛ مانند گندم ؛ جو ؛ و یا میوه های درختی و گلهای زیبا . این گمان نادرست ازآنجا فراز آمد که در سنگ نگاره های تخت جمشید ؛ سفیران کشورها را می بینیم که بهنگام نوروز هریک خوانهای ویژه پر از میوه ها و دیگر چیدنیها وگلهای رنگارنگ بدربار می برند تا به شاهنشاه ایران پیشکش کنند . از اینجا بود که گروهی گمان بردند که در آغاز می بایست هفت چین بوده باشد ؛ اما اینها نمی گویند چرا ( هفت ) چیز چیدنی ؟ مگر چیدنی ها با شماره ی هفت بپایان می رسند . برخی دیگر گمان بردند که در آغاز هفت شین بوده است ؛ مانند شمع و شراب و شربت و شکوفه و جز اینها ؛ اما نادرستی این سخن ؛ از همان آغاز بروشنی پیدا است ؛ چرا که شمع و شراب و شربت هر سه از واژگان تازی اند ؛ و نیاکان فرمند ما هر گز چنین واژه هایی ؛ آنهم برای چنین آیین باشکوهی بکار نمی بردند ؛ مگر خودشان برای این چیز ها واژه نداشتند . ما درزبان فارسی بجای واژه شمع ؛ واژه های شماله ؛ سپندار ؛ وآتش فروز را داریم . و برای شراب هم که از شرب تازی برخاسته است ؛ واژه ی های « می » ؛« نبید » ؛ « آب ناز» ؛ « مل » و « باده » را داریم . و بجای شربت هم « شهدینه » و « شهدآبه » و « خوشگوار » و « نوشگوار» را داریم . پس از همین جا دانسته می شود که نمی توانسته « هفت شین » بوده باشد . از سوی دیگر خواهیم دید که که ارزش « هفت سین » در جهان بینی ایرانی بسی والاتر از آن است که بتوان آنرا با شمع و شراب و شربت و شکوفه برابر دانست . برخی دیگر نیز گفته اند که ایرانیان باستان هفت خوانچه پر از خوراکی بر سفره می گذاشتند ؛ سپس تر که آوند ها یا ظروف چینی به ایران رسیدند ؛ خوانچه ها را از این آوند های زیبا بر گزیدند ؛ از این رو به هفت « چینی » که تازی شده یا معرب آن می شود هفت سینی ؛ نام گرفتند وهفت سین از اینجا پدید آمد . نا درستی این سخن نیز از اینجا پیدا است که ؛ واژه ی سینی معرب چینی نیست ؛ بلکه برخاسته از بن واژه ی آسن است ؛ و آسن همان است که درگذرگاه زمان به آهن دگرگون شد و وات ( ه ) بجای وات ( س) نشست . جابجایی وات ( سین ) ؛ و وات ( ه ) را در واژه های هئوم و سئوم هم میتوانیم ببینیم که گیاهی ستودنی بود و از شیره ی آن گونه ای نوشابه مستی بخش پدید می آوردند . همچنین جابجایی وات سین و شین در بسیاری از واژه ها مانند آشوری و آسوری دیده می شود که هر دو گویش آن درست است . لغت نامه ی دهخدا ؛ سینی را خوانی می داند که از زر ؛ یا سیم ؛ یا مس ؛ یا برنج ساخته شده باشد . بنا براین می بینیم که در هیچ کجا هیچ پیوندی میان سینی و چینی دیده نمی شود . برای پی بردن به اینکه چرا « هفت » سین بوده است ؛ نخست شایسته است بدانیم چرا هفت ؛ و چرا نه هیچ شماره ای دیگر ؟؟ باید بیاد داشته باشیم که شماره ی « هفت » نماد هفت امشاسپند است ؛ از اینرو این شماره نزد ایرانیان از والایی بسیار برخورداربوده است . این همان « هفت گامه ی رسایی » در آیین زرتشتی یا « هفت مرحله ی کمال است » ؛ همان است که در شاهنامه ی فردوسی بنام هفت خوان رستم و هفت خوان اسفندیار دیده می شود ؛ پهلوان باید از این هفت خوان بگذرد تا به گامه ی رسایی و تهمتنی برسد . این هفت خوان ؛ در هستی شناسی ایرانیان پس از اسلام به چهره ی هفت شهر عشق و هفت وادی محبت و یا هفت دیار مهر درآمد و شالوده های بنیادین عرفان ایرانی را پی گذاشت . اشو زرتشت که فرهنگ ایرانی تراویده از اندیشه های بلند او است ؛ به این هفت گامه ی رسایی باوری ژرف دارد و پیروان خود را در گذر از این « هفت گامه ی رسایی » یاری می رساند . به باور نگارنده آن ( پیر) که هستی شناسان بزرگ ایرانی مانند حافظ از او یاد کرده اند ؛ کسی بجز خود زرتشت پاک نیست . . نخستین گامه از این هفت گامه ی رسایی ؛ باورداشتن به یکتایی گوهر هستی بخش اهورا مزدا ؛ یا همان دانش بزرگ است که هستی کیهانی پدید آمده از دانش اوست . آنانکه آیین زرتشت را آیین دوخدایی می دانند از آیین شکوهمند زرتشت هیچ نمی دانند . این گامه « هرمزد » یا اهورا مزدا نامیده میشود و شماره یک آنرا نمایندگی می کند و روز یکم هر ماه نیز بنام او نامگزاری گردیده است . شماره ی دو ؛ یا دومین گامه ی رسایی باور داشتن به دو نهاده ی بزرگ است که هستی پدید آمده ازهمدایش آنها است ؛ اشو زرتشت در بند یکم سرودسوم گاتها می گوید : اینک سخن می دارم ؛ برای شما ای خواستاران ؛ و برای شما ای دانایان ؛ از دو نهاده ی بزرگ . و می ستایم اهورا و اندیشه ی نیک را ؛ و دانش نیک و آیین راستی را ؛ تا فروغ و روشنایی را در یابید ؛ و به رسایی و شادمانی برسید . ...
اینک ؛ آن دو مینوی همزاد که در آغاز ؛ در اندیشه و انگار پدیدار شدند ؛ یکی نیکی را می نماید و آن دیگری بدی را از این دو دانا راستی را بر می گزیند و نه نا دان
و آنگاه که در آغاز ؛ آن دو مینو بهم رسیدند ؛ زندگی و نازندگی را پدید آوردند ؛ و تا پایان هستی چنین باشد که بدترین منشها از آن دروغ باشد ؛ و بهترین منشها ؛ از آن پیروان راستی خواهد بود .
می دانیم که گوهر هر چیزی در کنار چیزی وارون خودش شناخته می شود . مانند شب که وارون آن روز است ؛ و بلندی که وارون آن پستی است ؛ و سرما و گرما ؛ و روشنایی و تاریکی ؛ وتری و خشکی ؛ و سختی و نرمی .... و جز اینها ؛ بلندی تنها زمانی شناخته می شود که پستی در کنار آن جا گرفته باشد . این دو نهاده در منش و کنش آدمی بگونه ی نیک و بد ؛ شایست و ناشایست ؛ زشت و زیبا ؛ دلیری و ترس ؛ خشم و نرمی ؛ کینه ورزی و مهرورزی ؛ فراپویی و فروپویی ؛ دادگری و ستم گری ؛ دهشمندی و فرومایگی ؛ آزادگی و بندگی ؛ آزمندی و بی نیازی ؛ و سر انجام خرد ورزی و خرافه باوری دیده و شناخته می شوند ؛ اشو زرتشت این دونهاده را ( انگره مینیو ) یعنی منش بر خاسته از خشم و ناراستی و دروغ و پتیارگی .... و ( سپنتا مینیو ) یا منش نیک که برخاسته از خرد و اندیشه نیک است می نامد . در این دومین گامه ؛ آدمی باید میان این دونهاده چینه بندی کند و یکی از این دو راه را برای خود بر گزیند . امشاسپند « وهومن » که در فارسی امروز « بهمن» نامیده می شود نماد این دومین گامه ی رسایی است . پس از گذر از خوان « وهومن » ؛ به سومین گامه ی رسایی که اندیشه و گفتار و کردار نیک است می رسیم ؛ اینجا خوان توانمندی است ؛ چرا که اندیشه و گفتار و کردا نیک از دانایی بر می خیزند و دانایی سر آغاز توانایی است ؛ و این همان است که فردوسی در سر آغاز شاهنامه ی خود بدان اشاره می کند که : توانا بود هر که دانا بود به دانش دل پیر برنا بود این دانایی ؛ شناخت « اشا » ؛ یا همان هنجار فرمانروای برهستی است که آدمی آنرا از راه خرد در می یابد واندیشه و گفتار و کردار خود را با آن همسو می کند . این گامه از آن امشاسپند « اشا و هیشتا» است که در فارسی امروز « اردیبهشت » گفته می شود . در گامه ی چهارم به « شهریاری» می رسیم ؛ این شهریاری نه آنگونه شهریاری است که بر سرزمینی ؛ و یا بر گروهی از مردم پادشاهی کنیم ؛ بلکه آنگونه شهریاری است که بر روان فرماینده ؛ یا نفس اماره خود چیره گردیم و از خواست های ناشایست ؛ و آن دو دیو گردن فراز آز ونیاز که در درون ما خانه کرده اند سر بتابیم . این چهارمین گامه ی رسایی را اشو زرتشت در زبان گانهایی خود « خشترا » می نامد ؛ و همان است که بفارسی امروز به پیکر « شهریور» در آمده است . پس از این گامه بجایی می رسیم که می توان آنرا گامه ی پارسایی ؛ پاک روانی ؛ فروتنی ؛ دادگری ؛ و خرد بهمنی نامید ؛ این گامه در اوستا « سپنته آرمئیتی » در پهلوی سپندارمذ و در فارسی نو اسفند نامیده می شود و امشاسپند سپندارمذ آنرا نمایندگی می کند . در ششمین گامه میرسیم به گامه ی رستگاری ؛ یا رسایی که بگفته ی عارفان بزرگ همان مرحله انسان کامل است ؛ گامه ای که آدمی می تواند به آرمانهای دست نیافتنی خود دست یابد ؛ زرتشت پاک این گامه را ( هئوروتات ) می نامد ؛ که در پهلوی به پیکر خردات در آمد و امروز خرداد نامیده می شود . اینجا سکویی است برای پرواز بسوی جاودانگیها و بی کرانگی ها ؛ پرواز بسوی گوهر هستی بخش خدا و رسیدن به گرودمان ؛ یا سرای سرود و فروغ جاودان ؛ اینجا خوان خرداد است . بدون رسیدن و گذشتن از این گامه ؛ نمی توان به جاودانگی و فروغ بی پایان رسید . زرتشت پاک ؛ هفتمین گامه ی رسایی را « امرتات » نامیده است که ما امروز بنادرست مرداد می گوییم . بهر نخست این واژه ؛ ( ا ) بچم ( بی ) ؛ و بهر دوم مرداد یا مرتات بچم مرگ است ؛ پس امرداد همان ( بیمرگی ) است . هنگامی که ما گویش نادرست مرداد را بجای امرداد بکار می بریم ؛ دادار آفریدگار را « مردنی » می نامیم ؛ از اینرو شایسته است که این واژه را آنگونه که هست بر زبان برانیم نه گویش نادرستش را . پس دانسته شد که چرامی گوییم « هفت » سین و چرا نمی گوییم شش سین یا هشت سین . اما هنوز این پرسش بجا مانده است که چرا سین و چرا نه شین ؛ یا چین ؛ یا چیز دیگر ؟ چنانچه پیشتر گفته شد ؛ این هفت گامه ی رسایی ؛ در اوستا به پیکر هفت امشاسپند دیده می شوند . امشاسپند یک واژه ی سه بهری است ؛ بهر نخست آن ( ا ) ؛ بچم ( بی ) ؛ و بهر دوم « مشه » از ریشه ی مردن و بچم مردنی است ؛ و بهر سوم spanta بچم ستودنی یا مقدس است ؛ بنا براین همدایش ؛ یا ترکیب این سه بخش می شود نامیرنده ی مقدس . پس وات « سین » که سر واژه ی « سپنتا » است ؛ در اینجا جایگاه والای خود را در خوان نوروزی نمایان می سازد و ما در می یابیم که آنچه را که بر سفره می نهیم هفت- سین است و نه هیچ چیز دیگر ؛ و بدین ترتیب بگونه ی نمادین هفت دهش نیک زمین را بیاد این هفت امشاسپند ؛ بر خوان نوروزی می گذاریم تا بهنگام دگر گون شدن سال ؛ و نوشدن گیتی بیاد داشته باشیم که ما نیز باید با گذشتن از این هفت گامه ی رسایی خود را تر و تازه و نو کنیم . اما اینکه سیب و سمنو و سرکه و سیر و سنجدو جز اینها میهمانان همیشگی سفره ی ما باشند جای چون و چرای بسیار دارد ؛ اگر چه هریک از فرآورده های نامبرده ویژه گیهای خود را دارند ؛ اما باور نگارنده براین است که هیچ بایستگی ویژه ای در کار نیست ؛ می توان به دلخواه کدبانوی خانه ؛ هفت دهش نیک زمین را که ریشه ی گیاهی داشته باشند برگزید و برخوان نوروزی گذاشت و به پیشباز نوروز شتافت . در اینجا دونکته شایان یاد آوری است . نخست اینکه در گاتاهای زرتشت امشاسپندان چنان پیکر و گوهری را که سپس تر در اوستای نو پیدا کردند ندارند بلکه چنانچه گفته شد ؛ هفت گامه ی رسایی هستند که گام بگام آدمی را بسوی بالندگی و رسایی و جاودانگی راهبری می کنند . اما در اوستای نو که پس از یورش اسکندر گجستک اندک اندک جایی در اندیشه ی موبدان برای خود دست و پا کرد و در زمان ساسانیان به نوشتار درآمد ؛ این هفت امشاسپند به پیکر هفت فرشته در آمدند ؛ و از آنجا به یهودیت و مسیحیت و اسلام راه یافتند و به ریخت و پیکر هفت فرشته بنامهای : رفاییل ؛ جبراییل ؛ شماییل ؛ میکاییل ؛ زدکاییل ؛ اناییل ؛ سبات اییل و کفزاییل رخ نشان دادند !! ؛ هم مینهان مسلمان ما در میان این هفت فرشته جبراییل و عزراییل را بیش از دیگرفرشتگانی که از ریگزارهای گرم عربستان به ایران آمدند و فرهنگ ورجاوند پایه نیاکانشان را نابود کردند می شناسند ؛ از عزراییل به سختی می ترسند و جبرییل را بسیار ارج می گذارند ؛ ما هم در این سال نو آرزو می کنیم که دست عزراییل از دامنشان کوتاه و آن دیگری که جبرییل است به همان ریگزارهای گرم عربستان برگردد . آن گروه از ایرانیان که دوست دارند با فرشتگان دمخور باشند بهتر است بدانند که فرشتگان ایرانی هم زیباترند و هم مهربان ترند و هم خودمانی تر !! ؛ هیچکدامشان مانند اسرافیل شیپور مرگ نمی نوازند و خواب و رامش مردمان را بهم نمی زنند ؛ هیچکدامشان مانند عزراییل هراس آفرینی نمی کنند ؛ هیچکدامشان مانند جبرییل با پیام های خرد ستیز ؛ مردم جهان را دچار روزگار بد هنجار نمی سازند . دوم اینکه در دینهای ابراهیمی ؛ الگویی از « ابر انسان » فراروی پیروان گذاشته می شود که پیامبر و بزرگان آن دین اند ؛ پیرو هریک از این دینها باید بکوشد تا با فرمانبرداری کور کورانه از فرمانهای این بکن – آن نکن خود را به گامه ی رستگاری برساند ؛ اما در هستی شناسی ایرانی که تراویده و بر آمده از آموزشهای زرتشت بزرگ است ؛ آدمی با پیروی کورکورانه از هیچ فرمانی ؛ حتی اگرفرمان خود زرتشت باشد ؛ و یا فرمان خود خدا باشد « آدم » نمی شود ؛ و به رسایی و جاودانگی نمی رسد . در آیین شکوهمند زرتشت هیچ نشانی از فرمان های خرد ستیز این بکن – آن نکن در میان نیست زرتشت ؛ بدستیاری خرد و اندیشه ی نیک با اهورا مزدا همپرسی می کند و این شیوه را به پیروان خود نیز آموزش می دهد ؛ یگانه راه رستگاری در آیین زرتشتی همپرسی کردن با خرد و اندیشه ی نیک است ؛ و چینه گذاری میان شایست و ناشایست ؛ و برگزیدن بهترین راستی ؛ و کار و کوشش در راستای بهسازی و نو سازی جهان ؛ و شاد کردن دیگران ؛ و ستیزیدن با خشم و خرافه و بیداد . چنین کسی به هم بهشت نیازی ندارد ؛ چرا که هستی او یک هستی بهشتی است و بی نیاز از حور و غلمان .
جشن چهارشنبه سوری یکی از زیباترین آیینهای نوروزی جشن آتش است که پس از اسلام درشب چهار شنبه ی پایان سال بر گزارمی شود . این جشن بزرگ بیگمان هیچ پیوندی با « چهارشنبه » ی پایان سال نداشته است . چنانچه پیشترنیز اشاره کردیم ایرانیان پیش از اسلام روزی بنام چهارشنبه نداشته اند که بخواهند چنین جشن بزرگی را در آن روز برگزار کنند . استاد پور داود در نوشتاری بنام « آناهیتا » در این زمینه می نویسد : « آتش افروزی ایرانیان در پیشانی نوروز از آین های دیرین است ؛ شک نیست که افتادن این آتش افروزی به شب آخرین چهارشنبه ی سال پس از اسلام رسم شده است . چه ایرانیان شنبه و آدینه نداشتند . چهار شنبه نزد عربها روز نحس شمرده می شد . این است که ایرانیان آیین آتش افروزی پایان سال خود را به شب آخرین چهارشنبه انداختند تا پیش آمدهای سال نو از آسیب روز پلیدی چون چهار شنبه بر کنار بماند . » آنچه که « چهار شنبه سوری» را به جشنها و آیین های کهن ایرانی پیوند می زند ؛ می تواند برگزاری جشنی بنام « سور » در روزهای ( پنجه ی دزدیده ) یا خمسه مسترقه باشد که از آن تا سده ی چهارم کوچی و فرمانروایی سامانیان آگاهیهایی به ما رسیده است . در تاریخ بخارا می خوانیم : « آنگاه امیر سدید ( منصوربن نوح ) به سرای نشست ؛ هنوز سال تمام نشده بود که چون شب سوری ؛ چنانچه رسم عادت قدیم است ؛ آتشی عظیم افروختند ؛ پاره ای آتش بجست و سقف سرای درگرفت و دیگر باره جمله سرای بسوخت و...» . این جشن که باید آنرا جشن دست افشانی و پایکوبی بر روی آتش نامید ؛ یک کار نمادین و نشان دهنده ی پاکیزه ساختن درون آدمی با زبانه های سرکش آتش است . باید بیاد داشته باشیم که فرو رفتن در آتش برای نشان دادن بیگناهی و پاکدامنی ؛ یکی از دیرینه ترین آیینهای ایرانی بوده است ؛ همچنانکه سیاوش برای نشان دادن بیگناهی خود از میان کوه آتش گذشت و بی گزند از زبانه های پر خروش آن برون آمد ؛ چرا که بیگناهان خوداز گوهر آتش اند ؛ و آتش گوهر خود را نمی سوزاند . چهار شنبه سوری یادگار چنین آیینی است . هنگامی که ما بر روی آتش دست افشانی می کنیم و پای می کوبیم ؛ با زبان بی زبانی بخود می گوییم ؛ که آنچه که در یکسال گذشته ؛ از دروغ و پیمان شکنی و آز و نیاز و کینه و خشم و ترس و بزدلی و رشک و بد چشمی و بد زبانی ؛ از من سر زده است می خواهم اینک همه را با زبانه های سرکش آتش از خود بزدایم ؛ آهنگ من بر این است که از این پس ؛ دیگر بگرد ناشایست نگردم و از بدیها و پتیارگیها دوری کنم . بهنگام نزدیک شدن به آتش می گوییم : ای آتش فروزان ؛ زردی من از تو ؛ سرخی تو از من . زرد رویی نشان شرمندگی و غم اندوه و بیماری است ؛ و سرخ رویی نشان پاکدامنی و شادمانی و تندرستی است ؛ پس به آتش می گوییم : من زردی برآمده از شرمندگی خود را به زبانه های آسمان سای تو می سپارم ؛ تا همه را بسوزانی و درونم را همانند خود پاک و درخشان بگردانی ؛ می خواهم که همانند زبانه های شادی بخش تو ؛ سرخ و درخشنده و شادی آفرین باشم ؛ و پیرامون خود را روشنایی و گرمای زندگانی ؛ وشادمانی ببخشایم . پس از یورش تازیان بیابانگرد به نیابوم اهورایی ما کوششهای بسیاری از سوی آنان و برخی از تازی پرستان ایرانی تبار بکار گرفته شد تا اینگونه آیینهای شادی بخش ایرانی را از میان بردارند ؛ اما خوشبختانه پایداری ایرانیان در پاسداری از ارزشهای فرهنگی و گرامیداشت آیینهای نیاکان خود آنان را ناکام گذاشت . برای نمونه آیت الله مرتضی مطهری که در ایران ستیزی نامی بزرگ دارد ؛ در بخشی از سخنان خود در روز سیزدهم فروردینماه 1349 یکبار دیگر به آیینهای نوروزی یورش آورد که : « ... پس شما باید بگویید که الحمدالله در روز نحس قرار نگرفته ایم ؛ اتفاقا باید بدانیم که الان تمام روزهای ما نحس هست ! روز اول فروردینماه هم نحس است !! بین روز اول و دوم و سوم و چهارم فروردین ؛ دوازدهم و سیزدهم فروردین هم نحس است ! ما از این نحس باید خارج بشیم ! چه باید بکنیم ؟ ؛ بریم بیرون سبزه ها را گره بزنیم از نحسی خارج می شیم ؟ با سمنو پختن از نحسی خارج می شیم ؟ با پهن کردن سفره هفت سین از نحسی خارج میشیم ؟ بیچاره بد بخت ! چرا خانه ات را ول می کنی میری بیرون ؛ از این کارهای زشت بیا بیرون !! از این عادت زشت بیرون بیا ؛ از این حرکات زشت !! خودت خارج شو ! تا از نحوسات بیای بیرون ! از این حرکات زشت و کثیف و پلید که به آن گرفتار هستی خارج شو تا از نحوست بیای بیرون ! سیزده چه گناهی دارد ؟ از سمنو چه کاری ساخته است ؟ از سبزه و هفت سین چه کاری ساخته است ؟ بخدا ننگ این مردم است که روز سیزده و این ایام را بعنوان جشن سیزده بدر بیرون میرن !! ننگ باشه بر اینها که بعنوان پرورش افکار این ها را به مردم نمی گویند !! و شما احمقها هم این حرکات را هر سال انجام می دهید بلکه آنها شما بدبختهای احمق ؟؟!! را تمجید می کنند تشویق می کنند !! اینها از اسلام نیست !! اینها ضد اسلام است !! ... نیاکان ما در گذشته جشن می کردن ؛ پس ما هم باید چنین کنیم !! چهار شنبه آخر سال می شود ؛ بسیاری از خانواده ها که باید بگویم خانواده احمقها ؟!! آتش روشن می کنند و هیزمی روشن می کنند و آدمهای سر و مر و گنده با آن هیکلهای نمی دانم چنین و چنین از روی آتش می پرن که ای آتش زردی من از تو سرخی تو از من !! این چقدر حماقت است ؟ !! خب چرا چنین می کنید ؟؟ می گویند پدران ما چنین می کردند ما نیز چنین می کنیم !! اگر پدران شما چنین می کردند و شما می بینید که آن کار احمقانه است و دلیل خریت پدران شما است !! رویش را بپوشید ! چرا این سند حماقت را سال به سال تجدید می کنید ؛ این یک سند حماقت است که شما هی می کوشید که این سند حماقت را زنده نگهدارید و بگویید ماییم که چنین پدران خری داشته ایم !!! . » . سخنان ایران ستیزانه مرتضی مطهری ؛ در دنباله سخنان بزرگترین فیلسوف مسلمان و ایرانی تازی پرست دیگر ؛ یعنی امام محمد غزالی است که در کیمیای سعادتش نوشت « ... اظهار شعار گبران حرام است بلکه نوروز و سده باید مندرس شود و کسی نام آن نبرد ...» . این گروه از ایران ستیزان تبه کار که می کوشند ایران را عربستان کنند ؛ دیر زمانی است که با دژ منشیهای خود کوشیده اند و ها ه ه ه ... می کوشند تا آیینهای ایرانی را بنام « یادگارهای کفر و ذلال دوران جاهلیت » بر اندازند ؛ و بجای آنها عید قربان و تاسوعا و عاشورا را برافرازند ؛ اما همچنانکه تا کنون در براندازی اینگونه آیینها ناکام مانده اند در آینده نیز ناکام خواهند ماند . ما و زادمانها ی آینده ی ما ؛ امروز و فردا و فردا های دور ؛ همچنان دست افشان و پای کوبان بر زبانه های شادی بخش خواهیم پرید تا زردی خود را به آتش بسپاریم و سرخی و گرمای زندگانی را از او باز ستانیم ؛ ما همچنان شاد و پیروزگر به ستیز با اهریمنی رایات ادامه خواهیم داد ؛ و تا تخم اهرمن برجا است از پای نخواهیم نشست . ما بر آنیم تا همانند نیاکان ارجمند خود نیک اندیش و نیک گفتار و نیک کردار باشیم ؛ ما می خواهیم مردمی سرخ رو در جهان باشیم . ما ایرانی هستیم ؛ و می خواهیم همچنان ایرانی برجای بمانیم . ایدون باد و ایدون تر باد . کامتان شیرین و همه ی روزهای زندگانی تان نوروز - هومر آبرامیان
|